پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٦
نقد رمان «منِ او»
حقی پور رحمت
بيترديد يكي از وجوه ممتاز يك رمان خوب، ماندگار بودن شخصيتهاي آن در ذهن خواننده است؛ به گونهاي كه او نهتنها در طول مطالعهي رمان، با اين شخصيتها زندگي ميكند، بلكه سالها تأثيراتِ روحي ـ رواني، نوع نگرش و خصلتهاي رفتاري آنها در لايههاي ذهن و ضميرش بهجا ميماند. در رمان «منِ او» [نوشتهي رضا اميرخاني، انتشارات حوزهي هنري سال ٧٨] اين ويژگي ارزشمند، برجستگي خود را بهخوبي نشان ميدهد. شخصيتهايي؛ همچون حاجفتاح و نوههايش، علي و مريم فتاح و همچنين شخصيت درويش مصطفي، در زمرهي بيادماندنيترين اشخاص داستانياي هستند كه در عرصهي رماننويسي معاصر ما در دهههاي اخير خلق شدهاند. روايت رمان «منِ او» با گفتن عبارتِ «سال هزار و سيصد و دوازدهي شمسي...» كه بيانگر زمان تقويمي شروع ماجراها است، از زبان راوي ـ سومشخص ـ كليد ميخورد و تا صفحهي ٣٠، زمانِ داستان به شكل خطي و افقي پيش ميرود، اما از آنجا به بعد با نقب زدن به گذشته، رويكرد به زمان عمودي در بيان توالي حوادث آغاز ميگردد. رمان با دو زاويهي ديد سومشخص (راوي ـ نويسنده) و اول شخص مفرد (علي فتاح) در دوازده فصل روايت ميشود. عليفتاح يكي از شخصيتهاي اصلي داستان را تشكيل ميدهد كه محور حوادث به طور عمده، حولِ سرگذشت او و خاطراتش از «قوم و قبيلهي فتاحها...» ميگردد. حاجفتاح پدربزرگ علي، ديگر شخصيت اصلي اين رمان است كه شيوهي زندگي، افكار، ارزشها و خصوصيات بارز اخلاقياش، بيشترين بار معنايي را به داستان ميبخشد. رمان طبق روال مألوف سبك رئاليسم جادويي ـ كه رگههاي برجستهاي از آن در متن بهچشم ميخورد ـ شروع ميشود؛ يعني حادثهاي اصلي و محوري پيشاپيش اتفاق ميافتد و سپس راوي و عليفتاح در فصلهاي بعد، از رمز و رازهاي اين حادثه و ماجراهاي فرعي فراواني كه در ارتباط با آن شكل ميگيرند، پرده برميدارند. راوي با ارايهي تصويرهايي از محيط و شرايط زندگي خاندان سرشناس «فتاحها» و با فضاسازي ملموس و گسترده، سير پرشتاب ماجراها را پيش ميبرد. حاجفتاح، تاجر قندوشكر كه صاحب يك كورهي آجرپزي بزرگ نيز هست، جاي خود را به پسرش ميسپارد و او را براي تجارت روانهي «باكو» ميكند. اما پسرش در راه بازگشت به ايران، به طرز مشكوكي به قتل ميرسد.
اين حادثه به همراه واقعهي كشف حجاب كه مدتي بعد رخ ميدهد، و همچنين عشق افلاطونياي كه ميان علي و «مهتاب» جريان دارد، سه حادثهي مهم و محوري رمان را رقم ميزنند كه حوادث فرعي بسياري از دل آنها به منصهي ظهور ميرسد. اما از جايي كه شيوهي روايت رمان، از صبغهاي مدرن برخوردار است، نوعي عدم مركزيت در كُل متن بهچشم ميخورد. اين ويژگي در كنار مؤلفههاي زيباييشناختي لحن، زبان، و فرم داستان باعث ميشود كه هر فصلي از متن نيز بهطور جداگانه، قابليت خواندن و محفوظ شدن را به همراه داشته باشد.
«ادوين ميور» نويسنده و منتقد اسكاتلندي در كتاب معروفش «ساخت رمان» مينويسد: «هر اثر هنري دو عنصر دارد: ١. عنصر عام و كلي ٢. عنصر خاص و جزئي. هنرمند قصد توصيف امر جزئي را ميكند و همان را بهتنهايي به وصف درميآورد. اما امر كلي مستقيما و بلاواسطه توصيف نميشود، بلكه كلي با جزئي و همراه آن زاده ميشود...»١ در رمان «منِ او» اين قاعده بهطور كامل مصداق عيني پيدا ميكند. نويسنده ضمن بيان و توصيف دقيق جزئيات ؛ يعني عنصرِ خاص و جزئي، مفاهيم و موضوعات عامّ مورد نظرش را بدون هيچ اشارهي مستقيمي به ذهن مخاطب ابلاغ مينمايد. نويسنده در اكثر بخشهاي رمان، چه از زبان خودش و چه از زبان «عليفتاح» و ديگر شخصيتهاي داستان، خاطرههايي از دوران گذشته را يادآوري ميكند كه برگرفته از فرهنگها، آداب و رسوم، و ارزشهاي ديني، اخلاقي و انساني آدمهاي تهرانِ قديم است. آدمهايي كه جوانمردي، لوطيگري، درويشمسلكي و پايبندي به اصول و آرمانهاي والاي ديني، در رگ و ريشهي آنها جاري و ساري بود. درواقع از نحوهي همين خاطرهگوييها است كه فرم و ساختار رمان بهتدريج شكل گرفته و قوام مييابد.
در سراسر روايت، حس دردمندانهي «نوستالژي» بر همهي وقايع و آدمها سايه افكنده است. حسي كه در برخي از قسمتهاي داستان، دل خواننده را به لرزه درميآورد: «.. هي روزگار! چه ميكني با ما؟ كريم ريقو را كردي خواهرزادهي فيل، بعد هم زدياش زمين! تكهتكه! طوري كه يك و هشتاد در نيم، وسط باغ طوطي، تازه يك طبقه! از سرش هم زياد بود. يا اصلاً خود ما را. خانوادهي حاجفتاح را با آن همه اعوان و انصار از عرش اعلي فرستادي دم درِ خلا! شب به قاعدهاي داشتيم كه گربهي خانهمان واجبالحج بود، فردايش به قاعدهاي نداشتيم كه بزرگ خانهمان واجبالزكات بود...»٢ از يك منظر ديگر، رمان «منِ او» سوگواري نسل جديد بر مرگِ غمگينانهي ارزشهاي انساني و الهي نسلهاي گذشته را به نمايش ميگذارد. و اين روحِ تراژيك در جايجاي رمان، به طور محسوسي بهچشم ميخورد. از اين رو اكثر شخصيتهاي متعالي داستان؛ مثل (مريم، مهتاب، درويشمصطفي، حاجفتاح و پسرش، ابوراصف و...) يا به مرگ طبيعي ميميرند، يا به شهادت ميرسند. يكي از پُركششترين بخشهاي رمان، به مجلس ترحيم پسر حاجفتاح اختصاص دارد كه در ماه محرم اتفاق ميافتد. اين مراسم با آداب و رسوم خاص آن دوران، چنان شكوه و تقدسي به پديدهي مرگ ميبخشد كه همهي جنبههاي منفي و ناخوشايند آن را از بين ميبرد: «حاجفتاح، غم عالم را به دوش ميكشيد، اما ايستاده بود. تمام سعياش اين بود كه با مهمانها خوشرو باشد. او ميدانست كه وظيفهي ميزبان ادب است و خوشرويي. نميخواست كسي گمان ببرد كه او ميزباني را بلد نيست. گهگاه كه مهماني از در تو نميآمد و مجالي مييافت، با خود واگويه ميكرد: حكما سرِ مصيبت پسر ناشكري كردهام. حكما درست تحمل نكردهام. حكما مصيبت خودم را سنگينتر از مصايب ديگران ديدهام. حق است حق...»٣
از ديگر شخصيتهاي طرفه و بيادماندني رمان، درويشمصطفي است كه گويي در طول روايت، همواره طنين زيباي «ياعلي مدديِ» او به گوش ميرسد. نويسنده بسياري از مفاهيم ديني، عرفاني، و فلسفي خود را از زبانِ درويش مصطفي بيان ميكند. حضور او مانند وجدان بيدار در همه جا احساس ميشود تا به وسيلهي نكتههاي حكمتآميز خود، به آدمهاي غفلتزده، هشدار دهد. بيگمان صحنههايي كه درويشمصطفي در آن حاضر ميشود، از پرجاذبهترين صحنههاي متن بهشمار ميآيد. و اين توفيقي براي نويسنده محسوب ميگردد كه توانسته است شخصيتي را با اين ابعاد بزرگ روحي خلق نمايد: «فتاح به آسمان گرفتهي مغرب نگاه ميكرد. او ميخواست اشكش به زمين نريزد. صداي درويشمصطفي در گوشش پيچيد، فتاح! امتحانهها! حكما امتحانه. سخت باش، يا علي مددي!...»٤
نويسندهي كتاب از جملهي نويسندگان جوان و هوشمند نسل امروز است و اين اثر نخستين تجربهي او در عرصهي رماننويسي است كه با اقبال عمومي همراه بوده است. اين موفقيت بيش از هر چيز ديگر مرهون ابداعگري، نوجويي، و رويكرد خلاق نويسنده در حوزهي فرم، زبان، و محتوا و ساختار است.
در اين رمان، دو عنصر فرم و محتوا با چنان مهارتي به يكديگر گره خوردهاند كه فاصله و شكافي بين آنها مشاهده نميگردد. تا جايي كه هريك از كُنشهاي پيشبرندهي داستان ـ چه از جانب شخصيتهاي اصلي، يا فرعي ـ بهطور كامل در خدمت چنين تمهيدي قرار ميگيرند. درواقع فرآيند اين رويكرد ساختاري، وجه مميزهي رمان «منِ او» را با رمانهاي منتشرشدهي ديگر، در دو دههي اخير تشكيل ميدهد كه يا در بندِ فرمگرايي صرف بودهاند و يا پرداختن زياده از حد به محتوا آنها را از جنبههاي زيباييشناختي دور نموده است. البته رمان «منِ او» به دليل افراط و زيادهروي در فرمگرايي، در برخي بخشهاي كوتاه، نقاط ضعفي نيز دارد؛ مثل سفيد گذاشتن ٦ صفحه (از صفحهي ٤٥٥ تا ٤٦٠) يا توصيف جابهجا شدن انگشتر فيروزه و انگشتر عقيق در انگشتهاي «عليفتاح» در ٤ صفحه (از صفحهي ٤٦٧ تا ٤٧٠) و يا ٢ صفحهاي كه نويسنده براي توجيه ترفندهاي مذكور، در قالب يك منتقد ادبي ظاهر ميگردد (صفحهي ٤٦١ و ٤٦٢) كه حذف آنها هيچگونه خللي در ساختار متن ايجاد نميكند. حرف آخر اينكه رمان «منِ او» از هر حيث، وجاهت و قابليت آن را دارد كه از ماندگارهاي ادبيات داستاني معاصر قلمداد گردد. و از اين بابت بايد به نويسندهي آن تبريك گفته شود.
پينوشتها
١. «ساخت رمان» نوشتهي ادوين ميور. ترجمهي فريدون بدرهاي. انتشارات علمي و فرهنگي، ١٣٧٣. صفحهي ٦٥.
٢. رمان «منِ او» نوشتهي رضا اميرخاني. انتشارات حوزهي هنري، ١٣٧٨ صفحهي ٢٨.
٣. همان صفحهي ٢٢٥ و ٢٢٦.
٤. همان صفحهي ٢٢٥.